 ... و در روزگاري ميزيست که روزگارش نبود. کوفه چنان عظمتي نداشت و کوفيان همزبانش نبودند ... در آن جنگل بيپايان و غريب، سوداگران همه چيز را به معامله گذاشتند ... دين به قيمت دنيا، شرافت در گرو امارت ... جهاد براي غنيمت، مکر و حيله بنام سياست و ... در چنين روزگاري دينداري غريب، صداقت کساد، تقوي بيمشتري، و ... او اين غربت را پذيرفت. شامگاهان تا بامدادان سر و روي خود را با دستاري پنهان ميکرد. انباني بردوش در کوچه پسکوچههاي آن ديار فرو ميرفت و گمنام باز ميگشت. کسي آن غريب را نشناخت. آن بزرگوار با تاريکي شب انس و با خلوت آن الفت داشت ...، ... او را ديدند که بر زمين نشسته و عسل در دهان يتيمان ميگذارد ... هم او را ديدند که با دلو از چاه آب ميکشيد ... او را ديدند که نان ميپخت و با يتيمان بازي ميکرد. وفا، ديانت، صداقت، ولايت، زهد، عبادت، حکمت، عدالت، اخلاص، عظمت و ... امامتش در ميان همه غريب بود و بسيار تنها مينمود.  |